و دریا ـ ناگهان! ـ به یاد آورد نامِ همهی آنها را که غرق شده بودند.

شعرهایم تا تو نمی رسد،
وقی بودنت نقط چین است،
وقتی نگاهت را چشم می زنم
وتا من گمراه می شوی .
عاشقانه هایم نرسیده می افتند،
وقتی دست هایت سرد است ،
ودست من گرم مستطیل های تار می شود؛
تا فاصله را به لرزه بکشاند.
یوشا
پی نوشت یک: نوستالژی ...بعضی وقت ها عجب چیز بیخودی می شه!
پی نوشت دو: چقدر اون روز حرف هاش کمکم کرد...با اینکه خودش اخراج شده بود و انقدر ناراحت بود...
پی نوشت سه: پست امروز برای دوست خوب!
پی نوشت چهار:گیتار به جاهای خوبی داره می رسه...
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:2 توسط یوشا
|